دست طمع ز مایده چرخ شسته ایم
از جان سخت خود به شکم سنگ بسته ایم
۱دامان بادبان توکل گرفته ایم
در زورق حباب به لنگر نشسته ایم
۲برگ خزان رسیده گلزار عالمیم
پیوند شاخسار اقامت گسسته ایم
۳موقوف ترکتاز نسیمی است گرد ما
بر روی برگ گل به امانت نشسته ایم
۴چون قطره سر به دامن دریا نهاده ایم
وز موجه تردد خاطر نرسته ایم
۵در بند یک اشاره موج است این طلسم
دل چون حباب بر نفس خود نبسته ایم
۶کیفیت از عبادت ما می چکد به خاک
در آب تلخ دامن سجاده شسته ایم
۷فردا به روی مصحف دل چون نگه کنیم؟
شیرازه اش به رشته زنار بسته ایم
۸مردم چرا به خرمن ما اوفتاده اند ؟
هرگز به سهو خاطر موری نخسته ایم
۹مکتوب خویش از الف آه کرده ایم
کاغذ دریده ایم و قلم را شکسته ایم
۱۰صائب به عیب خویش فتاده است کار ما
زان رو زبان زنیک و بد خلق بسته ایم
۱۱