تا چند پیر میکده را درد سر دهم؟
رفتم ز می قرار به خون جگر دهم
۱یکسر ز تاج و تخت برآیند خسروان
گر از حضور کنج قناعت خبر دهم
۲چون بهله باز گشت مبادا به ساعدش
روزی که دست خویش به دست دگر دهم
۳دل نیست وحشیی که شود رام با کسی
دیوانه را به کوچه و بازار سر دهم
۴بحر سخاوتم که به هر قطره وقت جوش
از موجه و حباب کلاه و کمر دهم
۵یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست
حاشا که فیض صبح به خواب سحر دهم
۶نقصان نمی کند دهد آن کس که زر به زر
زان نقدجان خویش به آن سیمبر دهم
۷گر آسمان کند نگه تلخ سوی من
نه خرمنش به باد ز آه سحر دهم
۸مجنون من ز سنگ ملامت گرفته نیست
چون کبک، داد خنده به کوه و کمر دهم
۹چون نخل میوه دار درین بوستانسرا
بارد اگر به فرق مرا سنگ، بر دهم
۱۰در حالت خمار ندارم اگر شعور
هنگام مستی از ته دلها خبر دهم
۱۱مرگ من است صحبت تردامنان دهر
جان از برای سوختگان چون شرر دهم
۱۲بی حاصل است نخل امیدم چو بید و سرو
صائب مگر به تربیت عشق بردهم
۱۳