سنجد کسی که باده و تریاک را به هم
نسبت کند سخاوت و امساک را به هم
۱پای مرا به دامن عزلت شکسته است
بسته است آن که دامن افلاک را به هم
۲دارم امیدها به گرستن که دست داد
از گریه خوشه های گهر تاک را به هم
۳پای چراغ را نبود بهره از چراغ
خصمی است بخت و شعله ادراک را به هم
۴غافل مشو چو لاله ز ادراک نشأتین
یک کاسه ساز باده و تریاک را به هم
۵عاجز ز خارزار علایق شدم، کجاست
سیلی که آرد این خس و خاشاک را به هم؟
۶جز زلف دلفریب، که پیوند می دهد؟
چون تار سبحه صد دل غمناک را به هم
۷صائب صفا کسی ز که دیگر طمع کند؟
خصمی است آب و آینه پاک را به هم
۸