خرسند با هزار تمنی نشسته ایم
با صد هزار درد تسلی نشسته ایم
۱از بادبان باد مرادیم بی نیاز
کشتی به خشک بسته تسلی نشسته ایم
۲بر آشیان ما نبود دست سنگ را
بر شاخسار سد ره و طوبی نشسته ایم
۳دامن ز خارزار تعلق کشیده ایم
بر مسند تجرد عیس نشسته ایم
۴از بخت تیره روز نداریم شکوه ای
زیر سیاه خیمه لیلی نشسته ایم
۵چون طفل شوخ، پیش ادیب بهانه جو
آماده تپانچه و سیلی نشسته ایم
۶از ترس خلق در دهن شیر رفته ایم
مجنون صفت به دامن وادی نشسته ایم
۷محتاج دستگیری طفلان ناقصیم
بر رهگذر چون مردم اعمی نشسته ایم
۸ما سایه پرور شجر طور نیستیم
در آفتاب روی تجلی نشسته ایم
۹ای ناخدا ز مصلحت ما بشوی دست
ما با خدای خویش به کشتی نشسته ایم
۱۰پروانه داغ شو که به این بخت خواب دوست
با شمع تا به صبح به دعوی نشسته ایم
۱۱صائب میان مردم عالم کمال ما
این بس که کم به مردم دنیی نشسته ایم
۱۲