ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم
عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم
۱دانسته ایم بوسه زیاد از دهان ماست
صلح از دهان یار به پیغام کرده ایم
۲از ما متاب روی که از آه نیمشب
بسیار صبح آینه را شام کرده ایم
۳ما را فریب دانه نمی آورد به دام
کز دانه صلح با گره دام کرده ایم
۴در حسرت بنفشه خطان زمانه است
چشمی که ما سفید چو بادام کرده ایم
۵در آخرین نفس کفن خویش را چو صبح
از شوق کعبه جامه احرام کرده ایم
۶ما همچو آدم از طمع خام دست خویش
در خلد نان پخته خود خام کرده ایم
۷سازند ازان سیاه رخ ما که چون عقیق
هموار خویش را ز پی نام کرده ایم
۸چشم گرسنه حلقه دام است صید را
ما خویش را خلاص ازین دام کرده ایم
۹صائب به تنگ عیشی ما نیست میکشی
چون لاله اختصار به یک جام کرده ایم
۱۰