ما در محیط حادثه لنگر فکنده ایم
در آب تیغ، دام چو جوهر فکنده ایم
۱دستی است کهکشان که به عالم فشانده ایم
خورشید افسری است که از سر فکنده ایم
۲در دیده ستاره نمکدان شکسته است
شوری که ما به قلزم اخضر فکنده ایم
۳مانند عود خام، هوسهای خام را
بر یکدگر شکسته به مجمر فکنده ایم
۴از ما مجوی گریه ظاهر که چون صدف
در صحن دل بساط ز گوهر فکنده ایم
۵هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
می نام کرده ایم و به ساغر فکنده ایم
۶زان آستین که بر رخ عالم فشانده ایم
دیهیم نخوت از سر قیصر فکنده ایم
۷از عالم جهات به همت گذشته ایم
از زور نقش رخنه به ششدر فکنده ایم
۸ما از شکوه خصم محابا نمی کنیم
دایم به فیل پشه لاغر فکنده ایم
۹در سنگلاخ دهر ز پیشانی گشاد
آیینه را ز چشم سکندر فکنده ایم
۱۰بر آتش که دست کلیم است داغ آن
در بی خودی کباب مکرر فکنده ایم
۱۱صائب ز هر پیاله که بر لب نهاده ایم
در سینه طرح عالم دیگر فکنده ایم
۱۲