به شاهراه توکل بود سفر ما را
یکی است توشه و زنار بر کمر ما را
۱گذشته است ز سر آب هر کجا هستیم
غم کنار و میان نیست چون گهر ما را
۲به خوش عنانی ما گوهری ندارد بحر
توان ز خویش نمودن به یک نظر ما را
۳شکست سنگ ره ما کجا تواند شد؟
که همچو موج ز دریاست بال و پر ما را
۴چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش
ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را
۵حریف باده آن چشم های مخموریم
نمی توان به قدح ساخت بی خبر ما را
۶چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم
که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را
۷شده است سینه ما همچو تیغ جوهردار
ز بس که آه شکسته است در جگر ما را
۸چه شکرهاست که در خارزار امکان نیست
به غیر عشق گرفتاری دگر ما را
۹به هر زمین نفشانیم تخم خود صائب
نظر به سوختگان است چون شرر ما را
۱۰