چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم
۱یک بار نجست از دل ما ناوک آهی
از بار گنه همچو کمان گرچه خمیدیم
۲چون شمع درین انجمن از راستی خویش
غیر از سر انگشت ندامت نگزیدیم
۳افسوس که با دیده بیدار چو سوزن
خار از قدم آبله پایی نکشیدیم
۴چون لاله دلسوخته در گلشن ایجاد
بی خون جگر قطره آبی نچشیدیم
۵هر چند چو گل گوش فکندیم درین باغ
حرفی که برد راه به جایی نشنیدیم
۶از آب روان ماند بجا سبزه و گلها
ما حاصل ازین عمر سبکسیر ندیدیم
۷شد ناوک ما گر زدل سنگ ترازو
بر دوش کمان دست نوازش نکشیدیم
۸شد کوزه نرگس سر بی مغز حریفان
ما یک گل ازان گوشه دستار نچیدیم
۹اول ثمر پیشرسش قرب خدا بود
پیوند خود از هر چه درین باغ بریدیم
۱۰بیرون ننهادیم ز سر منزل خود پای
چندان که درین دایره چون چشم پریدیم
۱۱کردیم تلف عمر به غواصی این بحر
در هیچ صدف گوهر انصاف ندیدیم
۱۲صائب به مقامی نرسیدیم ز سستی
از خاک چو نی گرچه کمر بسته دمیدیم
۱۳