چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم
در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم
۱در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟
کز شش جهت فکندند در پنجه عقابم
۲هر چند کشتی من بر خشک بسته گردون
نومید بر نگشته است یک تشنه از سرابم
۳محو محیط وحدت مستغرق وصال است
من از ره تعین سرگشته چون حبابم
۴در زهد خشک باشد پوشیده مشرب من
آب حیاتم اما خس پوش از سرابم
۵چون ماه نو تواضع با خاکیان نمایم
با آن شکوه گردون گیرد اگر رکابم
۶هرگز دلم نبوده است بی داغ عشق صائب
چسبیده است دایم بر اخگری کبابم
۷