از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم
بودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم
۱راهی که راهزن زد یک چند امن باشد
ایمن شدم ز شیطان تا توبه را شکستم
۲ساقی و باده من از سینه جوش می زد
روزی که بود مطرب از نغمه الستم
۳زان دم که عشق او بست از نیستی میانم
ز نار تازه ای شد احرام هر چه بستم
۴با دست در کف تن تا در خمار باشم
دارم تمام عالم روزی که نیم مستم
۵از خود مرا برون بر، تا کی درین خرابات
مستی و هوشیاری سازد بلند و پستم؟
۶از صحبت گرانان در زیر سنگ بودم
جز گوشه دل خود در هر کجا نشستم
۷از نوخطان گسستم سررشته محبت
زان دم که صائب آمد زلف سخن به دستم
۸