با آن که من ندارم کاری به کار مردم
دایم کشم کدورت از رهگذار مردم
۱دنبال خلق گردد خود را کسی که گم کرد
خود را بیاب و بگذر از انتظار مردم
۲امیدواری خلق عنوان نا امیدی است
زنهار تا نباشی امیدوار مردم
۳از منت آب حیوان تیغ برهنه گردد
لب تر مساز زنهار از جویبار مردم
۴بنیاد اعتبارات پا در رکاب باشد
مگذار دل ز خامی بر فخر وعار مردم
۵در زیر تیغ دایم خون می خورد ز خجلت
هر کس به برگ سبزی شد شرمسار مردم
۶در چشم عیبجویان ظلمت همیشه فرش است
ز آیینه پشت بیند آیینه دار مردم
۷از سیر لاله و گل خاطر نمی گشاید
از مردم است صائب باغ و بهار مردم
۸