چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم
در پرده خجالت، زان روی شرمگینم
۱از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان
تا ریشه کرد در دل آن خط عنبرینم
۲یک برگ کاه ایشان بی کوه منتی نیست
از خرمن بزرگان عمری است خوشه چینم
۳افغان که همچو پرگار با پای آهنین من
چندان که می زنم دور در گام اولینم
۴گفتی بمیر تا من از نو دهم حیاتت
ای روح بخش عالم من مرده همینم!
۵رازی که در دلم هست صائب ز طینت پاک
چون آب می توان خواند از صفحه جبینم
۶