حوصله وصل آن نگار ندارم
دام به اندازه شکار ندارم
۱گوهر دریای بیکرانه عشقم
در صدف آسمان قرار ندارم
۲صحبت من در مذاق عشق گواراست
باده روحانیم خمار ندارم
۳شکوه تراوش نمی کند ز زبانم
آتش حل کرده ام شرار ندارم
۴موجه بی دست و پای قلزم شوقم
در سفر خویش اختیار ندارم
۵دست و دم سرد گشته است ز عالم
کار چو صائب به هیچ کار ندارم
۶