می شود از دم زدن خراب وجودم
پرده آه است چون حباب وجودم
۱گردش چشمی است دور زندگی من
مد نگاهی است چون شهاب وجودم
۲هیچ نبسته است در طلسم حیاتم
جلوه خشکی است چون سراب وجودم
۳ذره من زندگی ز خویش ندارد
بسته به دامان آفتاب وجودم
۴حاصل من نیست غیر تهمت هستی
برفکند چون زرخ نقاب وجودم
۵همچو حبابم که در طلسم تعین
نیست به جز پرده حجاب وجودم
۶جلوه دو دست در نظر نفسم را
بس که به رفتن کند شتاب وجودم
۷حاصل من نیست جز خیال پریشان
پرده غفلت بود چو خواب وجودم
۸نیست به جز تار و پود آه ندامت
همچو کتان پیش ماهتاب وجودم
۹موج سرابم کز این بساط ندارد
هیچ به کف غیرپیچ و تاب وجودم
۱۰همچو هلال است یک اشاره ابرو
بس که بود پای در رکاب وجودم
۱۱عمر شکر خنده ام چو گل دو سه روزست
گریه تلخ است چون گلاب وجودم
۱۲خانه جدا می کنم ز ساده دلیها
گرچه ز دریاست چون حباب وجودم
۱۳ز آتش و خاک است و باد و آب سرشتم
چون شود ایمن ز انقلاب وجودم؟
۱۴کاش در آنجا ز من حساب نگیرند
نیست در اینجا چو در حساب وجودم
۱۵سوخت دلم را سپهر صائب و نگذاشت
تا شنود بوی این کباب وجودم
۱۶