چین ز جبین در مقام جنگ گشایم
همچو فلاخن بغل به سنگ گشایم
۱دوست کنم خصم را به چرب زبانی
جوی شکر از رگ شرنگ گشایم
۲روی نتابم ز حرف سخت حریفان
سینه چو آیینه پیش سنگ گشایم
۳خار مغیلان کشید از آبله ام دست
این گره از ناخن پلنگ گشایم
۴ماهی ریگ روان وادی فقرم
کی دهن حرص چون نهنگ گشایم
۵من که دلم صائب از نشاط گرفته است
کی ز قدحهای لاله رنگ گشایم؟
۶