همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغم
که چرا روشن ازان چهره نگردید چراغم
۱برق در جستن من گو نفس خویش مسوزان
نه چنان رفته ام از خود که توان یافت سراغم
۲این که پیوسته لبالب بود از باده لعلی
سبب این است که چون لاله نگون است ایاغم
۳گرچه چون لعل ز سنگ است مرا بستر و بالین
می خورد آب ز سرچشمه خورشید دماغم
۴دل افسرده من گرم نشد از می روشن
مگر از شعله آواز شود زنده چراغم
۵صائب از خون جگر داغ من افروخته عارض
نفس سرد خزان را نبود رنگ ز باغم
۶