چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون
گل ز دنبالش چو سنبل موکشان آید برون
۱ریزد از خون غزالان حرم رنگ شکار
چون به عزم صید آن ابرو کمان آید برون
۲می گشاید جوی خون از مغز سنگ خاره را
ناله هر کس چو نی از استخوان آید برون
۳هر تمنایی که پختم زیر گردون خام شد
زین تنور سرد هیهات است نان آید برون
۴خامه من پیشتر از نامه می گردد تمام
نی سوار از دشت پر آتش چسان آید برون؟
۵راز عشق از پرده ناموس بیرون اوفتاد
چون ز تسخیر فروغ مه کتان آید برون؟
۶آه می آید برون از سینه پر ناوکم
همچو شیری کز میان نیستان آید برون
۷برنمی گردم به در بستن ازین بستانسرا
بسته ام همت که نخل باغبان آید برون!
۸سایه میخانه صائب از سر ما کم مباد!
هر که پیر آید به این منزل جوان آید برون
۹