ساقی از میخانه عالمتاب می آید برون
گوهر شهوار خوب از آب می آید برون
۱عشق سرگردانیی دارد، ولی خون می خورد
کشتی هر کس ازین گرداب می آید برون
۲در فروغ عشق نور عقل گردیده است محو
وای بر شمعی که در مهتاب می آید برون
۳پیچ و تاب از جوهر شمشیر اگر بیرون رود
جان عاشق هم ز پیچ و تاب می آید برون
۴گریه ما بی قراران را عیار دیگرست
جای اشک از چشم ما سیماب می آید برون
۵صبح از خون شفق دامان خود را پاک کرد
همچنان از زخم ما خوناب می آید برون
۶بی ظهور عشق عاشق در حجاب نیستی است
ذره با خورشید عالمتاب می آید برون
۷دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست
از زمین ما به ناخن آب می آید برون
۸عقل در هر آب سهلی دست و پا گم می کند
عشق صائب سالم از غرقاب می آید برون
۹