گوهر راز از دل بی تاب می آید برون
گنج ازین ویرانه چون سیلاب می آید برون
۱خورده ام از بس که خون دل ز جام زندگی
گر به خاکم خط کشی، خوناب می آید برون
۲بستن لب بر در روزی کند کار کلید
کوزه از خم پر شراب ناب می آید برون
۳از میان نازک او گر برآید پیچ و تاب
رشته جان هم ز پیچ و تاب می آید برون
۴می شود همچشم مجمر زود سقف خانه ام
گر چنین آه از دل بی تاب می آید برون
۵بس که از سوز دلم دیوار و در تفسیده است
خشک از ویرانه ام سیلاب می آید برون
۶روزیش خون جگر می گردد از دریای شیر
هر که بی می در شب مهتاب می آید برون
۷هر که از ناقص عیاری نیست خالص طاعتش
روسیاه از بوته محراب می آید برون
۸از نگاه کج دل نازک به خون غلطد مرا
از زمین من به ناخن آب می آید برون
۹از می گلگون یکی صد شد صفای عارضش
گوهر شهوار خوب از آب می آید برون
۱۰هر که صائب چون صدف بر لب زند مهر سکوت
از دهانش گوهر سیراب می آید برون
۱۱