آه کی از جان دردآلود می آید برون
کز خس و خاشاک هستی دود می آید برون
۱سوخت خونم در رگ و پی بس که از سودا چو شمع
گر زنی نشتر به دستم، دود می آید برون
۲چون خلیل آن را که حفظ حق هواداری کند
تازه و تر ز آتش نمرود می آید برون
۳نیست بی آه ندامت سینه تردامنان
بیشتر از هیزم تر دود می آید برون
۴شمع رخسار تو از بس پرده سوز افتاده است
پرتوش از روزن مسدود می آید برون
۵نیست تنها مشرق آه ندامت لب مرا
کز سراپایم چو مجمر دود می آید برون
۶پرده خواب است از رفتار مانع پای را
چون نگه زان چشم خواب آلود می آید برون؟
۷دامن دشت جنون را گردبادی می شود
آهم از دل بس که گردآلود می آید برون
۸سرمه کن شبهای هجران را کز این ابر سیاه
عاقبت آن اختر مسعود می آید برون
۹از هزاران بنده مقبل، یکی همچون ایاز
نیک بخت و عاقبت محمود می آید برون
۱۰مشرق آن ماه تابان است دلهای دو نیم
زین صدف آن گوهر مقصود می آید برون
۱۱صائب از ریزش پریشانی نمی بیند کریم
زر چو گل از دست اهل جود می آید برون
۱۲