پای ما تا از گل تعمیر می آید برون
جوی خون از پنجه تدبیر می آید برون
۱نیست مهر مادری در طینت گردون، چرا
صبح را بی خود ز پستان شیر می آید برون؟
۲تا کند دیوانه ای را در محبت پایدار
خون ز چشم حلقه زنجیر می آید برون
۳می جهد از سینه پر ناوک من آه گرم
زین نیستان عاقبت این شیر می آید برون
۴ابر رحمت سایه اندازد اگر بر خاک ما
تا قیامت سبزه شمشیر می آید برون
۵هر کجا تدبیر می چیند بساط مصلحت
از کمین بازیچه تقدیر می آید برون
۶آنچه من از شکوه در دل بر سر هم چیده ام
کی زبان از عهده تقریر می آید برون؟
۷می کند آواره یک کج بحث چندین راست را
یک کمان از عهده صد تیر می آید برون
۸خامه جان بخش صائب چون شود صورت نگار
آب خضر از چشمه تصویر می آید برون
۹