آه حسرت از دل پیران جهد بی اختیار
تیر صائب زین کمان بی زور می آید برون
۱مو اگر از کاسه فغفور می آید برون
باد نخوت از سر مغرور می آید برون
۲رحم ازین دلهای سنگین هم تراوش می کند
اشک اگر از دیده های کور می آید برون
۳حد شرعی مست بی حد را نمی آرد به هوش
دار کی از عهده منصور می آید برون؟
۴گفتگوی راست روشن می کند آفاق را
از دهان صبح صادق نور می آید برون
۵پرده عیب کسان را هر که اینجا می درد
بی کفن در روز حشر از گور می آید برون
۶نیست حرف عشق را تأثیر در افسردگان
بی نمک ماهی ز بحر شور می آید برون
۷در دل من کرد حشر آرزو آن خط سبز
از زمین در نوبهاران مور می آید برون
۸شرم عشق پاک در خلوت یکی گردد هزار
از حریم وصل دل مهجور می آید برون
۹حرص مردم در کهنسالی دو بالا می شود
بال و پر وقت رحیل از مور می آید برون
۱۰