غم کجا از سینه بی غمخوار می آید برون؟
کی به پای خویش از پاخار می آید برون؟
۱عندلیبی را که سر در زیر بال خود کشید
برگ عیش از غنچه منقار می آید برون
۲قانع از دریای پر گوهر به کف گردیده است
هر که از میخانه با دستار می آید برون
۳بر ندارد چهره زرد از رکاب کهربا
برگ کاهی کز ته دیوار می آید برون
۴می کند آهستگی کوته زبان خصم را
با نمد دندان ز کام مار می آید برون
۵می کشد از دلخراشان حیف خود را انتقام
کوهکن کی سالم از کهسار می آید برون؟
۶خوشه را از هم جدا چون دانه سازد راه تنگ
یک سخن زان لب به چندین بار می آید برون!
۷خون گل از خار دارد تیغ ها زیر سپر
دست گلچین زخمی از گلزار می آید برون
۸صحبت تردامنان در حسن نگذارد صفا
با چه رو آیینه از زنگار می آید برون؟
۹در گل چسبنده تن، پای خواب آلودگان
می رود آسان ولی دشوار می آید برون
۱۰خط ز هم می پاشد آخر زلف عنبربار را
از نیام این تیغ جوهردار می آید برون
۱۱مرغ زیرک کم فتد در حلقه دامی دو بار
برنگردد نغمه ای کز تار می آید برون
۱۲آه ما صائب نماند تا قیامت در جگر
از نیام این تیغ بی زنهار می آید برون
۱۳