غم ز محنت خانه من شاد می آید برون
سیل از ویرانه ام آباد می آید برون
۱دامن دولت به آسانی نمی آید به دست
این هما از بیضه فولاد می آید برون
۲از غم عشاق حسن لاابالی فارغ است
با هزاران طوق، سرو آزاد می آید برون
۳تا گشاید عقده ای از زلف آن مشکین غزال
خون ز چشم شانه شمشاد می آید برون
۴در دل سنگین شیرین جای خود وا می کند
هر شرر کز تیشه فرهاد می آید برون
۵از خشن پوشان فریب نرم گفتاری مخور
کاین صفیر از خانه صیاد می آید برون
۶خنده دلهای بی غم می کند دل را سیاه
عاشق از سیر چمن ناشاد می آید برون
۷هر که زانو ته کند چون زلف در دیوان حسن
در فنون دلبری استاد می آید برون
۸از در و دیوار محنت خانه من چون جرس
صائب از شور جنون فریاد می آید برون
۹