چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید
کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا
۱همان ز گوهر من چشم می شود روشن
اگر چه گرد یتیمی به بر گرفت مرا
۲ز طور سرمه حیرت کشد به چشم کلیم
رخی که پرتو او در جگر گرفت مرا
۳ترا که زخم زبان نیست در کمین، خوش باش
که همچو خون به زبان نیشتر گرفت مرا
۴همین دلی است که از انتظار می سوزد
ز روی یار چراغی که در گرفت مرا
۵که کرده است ترا گرم گفتگو صائب؟
که دل ز ناله گرم تو در گرفت مرا
۶ز روی گرم که در جان شرر گرفت مرا؟
که آفتاب قیامت به بر گرفت مرا
۷چنان گداخت مرا فکر آن دهان و میان
که می توان به زبان چون خبر گرفت مرا
۸دل رمیده من سرکشی نمی داند
توان به رشته موی کمر گرفت مرا
۹فسردگی چو گهر سنگ راه یکرنگی است
ازین چه سود که دریا به بر گرفت مرا؟
۱۰چو رشته هر که شد از پیچ و تاب من آگاه
ز آب دیده خود در گهر گرفت مرا
۱۱به مدعای دل آن روز کبک من خندید
که شاهباز تو در زیر پر گرفت مرا
۱۲