نیست ممکن ز سخن سیر توان گردیدن
یا ازین زمزمه دلگیر توان گردیدن
۱می توان گشت به گفتار جهانگیر، ولی
نیست ممکن که دهانگیر توان گردیدن
۲آنچه از زخم زبان بر سر مجنون آمد
معتکف در دهن شیر توان گردیدن
۳هست در هر نظری حسن ترا جلوه خاص
از تماشای تو چون سیر توان گردیدن؟
۴در طلب باش که هر چند سر آید روزت
تازه چون صبح به شبگیر توان گردیدن
۵نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه
سرزمینی که زمین گیر توان گردیدن
۶بر جنون زن که غزالان همه رام تو شوند
چند دنباله نخجیر توان گردیدن؟
۷مشت آب و گل ما را فلک سفله نداد
آنقدر وقت که همگیر توان گردیدن
۸چه شوی در دل فولاد حصاری، چو ترا
جوهری هست که شمشیر توان گردیدن
۹گر شوی صائب از اندیشه نازک چو هلال
همچو خورشید جهانگیر توان گردیدن
۱۰