کار دریاست ز هر موج خطر خندیدن
رو نکردن ترش از تلخ، شکر خندیدن
۱شیوه زنده دلان است درین باغ چو گل
همه شب غنچه شدن، وقت سحر خندیدن
۲می کند خرده جان سفری را باقی
بر رخ سوختگان همچو شرر خندیدن
۳بسته لب باش که چون غنچه گل می افتد
رخنه در قصر حیات تو ز هر خندیدن
۴چه کند سختی ایام به ما بی خبران؟
رخنه در قصر حیات تو ز هر خندیدن
۵چه کند سختی ایام به ما بی خبران؟
کار کبک است به هر کوه و کمر خندیدن
۶آنچنان در دهن تیغ به رغبت بروم
که فراموش کند صبح ظفر، خندیدن
۷جای خنده است که در عهد شکرخنده او
پسته در پوست کند مشق شکر خندیدن
۸زان سر تیر یکی غنچه، یکی خندان است
تا بدانی که نباشد ز دو سر خندیدن
۹از نکویان همه ختم است بر آن زهره جبین
بی دهن بر رخ ارباب نظر خندیدن
۱۰ای که از آب عقیق تو فلک سرسبزست
نیست انصاف بر این تشنه جگر خندیدن
۱۱صائب از عاقبت خنده بیندیش که صبح
غوطه در خون جگر زد ز شکر خندیدن
۱۲