به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن
بریز بار ز خود، ترک شادمانی کن
۱گرت هواست که در وصل آفتاب رسی
درین ریاض چو شبنم نظرچرانی کن
۲مگر به میوه بی خار بارور گردی
شکوفه وار به هر خار زرفشانی کن
۳حریف داغ عزیزان نمی شود جگرت
تلاش مرگ در ایام زندگانی کن
۴خمار باده به اندازه نشاط بود
به قدر حوصله درد شادمانی کن
۵ز خامشی دهن غنچه گلستان گردید
درین بساط سرانجام بی زبانی کن
۶چو جان ز جسم تو بی اختیار خواهد رفت
به اختیار چو پروانه جانفشانی کن
۷تو چون ز مصلحت خویش نیستی آگاه
ملایمت به بلاهای آسمانی کن
۸مده ز دست ترازوی عدل را صائب
به هر که با تو گرانی کند، گرانی کن
۹