کرم به ابر سبکدست همچو عمان کن
تمام روی زمین را رهین احسان کن
۱ز باده چهره گلرنگ را فروزان کن
ز قطره های عرق بزم را چراغان کن
۲به شکر این که جبین گشاده ای داری
ملایمت به خس و خار این گلستان کن
۳به آبروی عزیزان مگر شوی سیراب
سفال تشنه خود وقف می پرستان کن
۴هوای نفس چو گردید زیردست ترا
ز باد تختگه خویش چون سلیمان کن
۵فضای شهر مقام نفس کشیدن نیست
چو گرد باد نفس راست در بیابان کن
۶مدار فیض خود از ابر همچو بحر دریغ
تمام روی زمین را رهین احسان کن
۷شود کلید ز اعجاز عشق آخر قفل
نظر به پیرهن و چشم پیر کنعان کن
۸نظر به چشمه حیوان سیه مکن صائب
به آبروی، قناعت ز آب حیوان کن
۹