بپوش چشم ز وضع جهان و عشرت کن
ببند در به رخ کاینات و وحدت کن
۱نه ای شریفتر از کعبه، ای لباس پرست
به جامه ای که به سالی رسد قناعت کن
۲چه گل در آب به تعمیر کعبه می گیری؟
خراب گشته دلی را برو عمارت کن
۳ز اشک و چهره ترا داده اند آب و زمین
برای توشه فردای خود زراعت کن
۴چو آفتاب به قرصی اگر رسد دستت
ز گرد خوان فلک، ذره ذره قسمت کن
۵دمادم است که طبل رحیل ساز شده است
به هر تپیدن دل فکر کار رحلت کن
۶لباس عافیتی به ز خاکساری نیست
به این لباس سبک از جهان قناعت کن
۷چو سرو و بید به برگ از چمن مشو قانع
مگر به میوه توانی رسید، غیرت کن
۸فریب شهرت کاذب مخور چو بی دردان
به جای تربت مجنون مرا زیارت کن
۹نمک به دیده من شورفکر ریخته است
ترا که درد سخن نیست خواب راحت کن
۱۰حریف سنگ حادث نمی شوی صائب
درآ به عالم بی حاصلی، فراغت کن
۱۱