دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن
ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن
۱مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار
تلاش صحبت آن آفتاب انور کن
۲مبر به کوی خرابات دردسر زنهار
ز خون دل می بی دردسر به ساغر کن
۳به نور عقل ره دور عشق نتوان رفت
چراغ آهی ازان روی آتشین برکن
۴نقاب چهره مطلب سیاه کاری توست
همین تو سعی کن آیینه را منور کن
۵مشو چو عود ز خامی به سوختن قانع
سری چو شعله برون زین بلند مجمر کن
۶بساز با دل روشن ز عالم پرشور
ازین محیط قناعت به آب گوهر کن
۷فشرده است فلک ابرهای احسان را
به آب دیده لب خشک خویش را تر کن
۸گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردید
ز خاک تیره درین خوابگاه بستر کن
۹ز حرف عشق نی کلک را خمش مگذار
به این فتیله عنبر جهان معطر کن
۱۰هر آنچه با تو نیاید به خاک، مال تو نیست
ز درد و داغ دل خویش را توانگر کن
۱۱به خاکمال حوادث بساز زیر فلک
به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن
۱۲ز شعر حافظ شیراز چون بپردازی
به گوشه ای بنشین شعر صائب از بر کن
۱۳