ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟
درین محیط پر از خون چو نوح لنگر کن
۱نه ای عزیزتر از آفتاب عالمتاب
ز سنگ بالش و از خاک تیره بستر کن
۲به همت از سر گردون کلاه اوج ربای
سری چو شعله برون زین بلندمجمر کن
۳ز حرف سرد صبا روی را مکش درهم
ز کینه صاف دل خود چو آب گوهر کن
۴ز عمر خضر اثر خیر پایدارترست
ز آب صلح به آیینه چون سکندر کن
۵حدیث تلخ ز بادام اگر نمی شنوی
به بند خانه نی صبر همچو شکر کن
۶سزای توست حباب آستین فشانی موج
ترا که گفت سر از بحر بیکران برکن؟
۷مکن به عارض گل شوخ چشمی ای شبنم
حذر ز تیغ جهانسوز مهر انور کن
۸ز خاک دشت ختن را به نکهتی بردار
دماغ سوخته مشک را معنبر کن
۹زبان شعله به تشریف عشق کوتاه است
قیاس این سخن از آذر و سمندر کن
۱۰درین غزل نظر از خواجه یافتی صائب
به روح حافظ شیراز می به ساغر کن
۱۱