به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کن
ازین خرابه چو سیلاب رو به دریا کن
۱مباش کم ز نسیم سحر درین گلزار
تو هم به خوش نفسی غنچه دلی وا کن
۲نگشته تنگ زمان سفر، ز دانه اشک
برای راه فنا توشه ای مهیا کن
۳درین دو هفته که ابر بهار در گذرست
تو نیز دامن امید چون صدف وا کن
۴مشو چو خوشه به یک سر درین چمن قانع
بکوش و چشم و دل خویش هر دو بینا کن
۵حریف بحر نگردد شناوری، زنهار
نشسته دست ز جان، دست عجز بالا کن
۶فکنده است ترا دربدر دهان سؤال
ببند یک در و صد در به روی خود وا کن
۷ز سنگ خاره دم تیغ زود برگردد
به هر که با تو کند دشمنی مدارا کن
۸همیشه دور به کام کسی نمی گردد
به خنده حاصل خود صرف همچو مینا کن
۹نمی توان به پر عقل شد فلک پرواز
ز عشق، صائب بال و پری مهیا کن
۱۰