مرا ز لاله چراغ نظر شود روشن
ز قرب سوخته جانان شرر شود روشن
۱چو آتش جگر لعل، بی زوال بود
چراغ هر که به خون جگر شود روشن
۲ز بس گرفته ز نادیدنی شده است دلم
ز زنگ، آینه ام بیشتر شود روشن
۳ز حرف سرد دل ما چو غنچه بگشاید
چراغ ما به نسیم سحر شود روشن
۴دلی که تیره ز اوضاع روزگار شده است
در آفتاب قیامت مگر شود روشن
۵به گرمخونی من خسته ای ندارد عشق
چو شمع از رگ من نیشتر شود روشن
۶گره ز کار دل من شود به آبله باز
چنان که چشم صدف از گهر شود روشن
۷نکرد گرمی پرواز بی پر و بالم
کجا ز شمع مرا بال و پر شود روشن؟
۸درین محیط عنان را کشیده دار چو موج
که از استادگی آب گهر شود روشن
۹چراغ هر که ز دلهای گرم افروزد
ز آستین صبا بیشتر شود روشن
۱۰ز رشک حسن گلوسوز یار نیست بعید
چو شمع سبز اگر نیشکر شود روشن
۱۱ز عمر قسمت ما نیست جز زمان وداع
چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن
۱۲نرفت تیرگی از دل به سعی ما صائب
مگر ز پرتو اهل نظر شود روشن
۱۳