نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کن
شکسته قلم صنع را تماشا کن
۱مشو غبار دل خلق چون کتابت خشک
به اهل عشق در ایام خط مدارا کن
۲پیاله از قدح لاله می توان کردن
بگیر گردن مینا و رو به صحرا کن
۳نمی توان دل صد چاک را به سوزن دوخت
علاج رخنه دل را به درد صهبا کن
۴مشو مقید همراه اگر چه توفیق است
سفر جریده ازین خاکدان چو عیسی کن
۵مس از معامله کیمیا زیان نکند
وجود ناقص خود را به هیچ سودا کن
۶خلاف نفس کلید در بهشت بود
به هر چه نفس تولا کند تبرا کن
۷جمال یوسفی از کلک صنع می ریزد
همین تو دیده یوسف شناس پیدا کن
۸به کوه صبر توان جان و موج حادثه برد
برای کشتی خود لنگری مهیا کن
۹نهنگ عشق به هر چشمه ای نمی گنجد
ز کاوکاو دل خویش را چو دریا کن
۱۰بهانه جوست حیا در نقاب پوشیدن
به احتیاط به رخسار او نظر وا کن
۱۱خمار و نشأه ز یک چشمه آب می نوشند
به درد و صاف جهان سینه را مصفا کن
۱۲نمی توان به قدم قطع آسمان ها کرد
ز شوق، بال و پری چون نسیم پیدا کن
۱۳حریف آبله دل نمی شوی صائب
ز تنگنای صدف روی خود به دریا کن
۱۴