چنان که سرمه سواد نظر کند روشن
مرا نظاره خط چشم تر کند روشن
۱به نور عقل نبردیم ره ز خود بیرون
مگر که عشق چراغ دگر کند روشن
۲تأمل آینه پرداز فکر ناصاف است
که آب خود ز ستادن گهر کند روشن
۳به هیچ وجه نگردد خموش، هر که چو لعل
چراغ خویش به خون جگر کند روشن
۴اگر چه آینه را آب می کند تاریک
دل سیاه مرا چشم تر کند روشن
۵چو آفتاب نمیرد چراغ زنده دلی
که شمع خویش به آه سحر کند روشن
۶ز صدهزار پسر همچو ماه مصر یکی
چنان شود که چراغ پدر کن روشن
۷حریف پرتو منت نمی شود صائب
ز آه خانه خود را مگر کند روشن
۸