مباش درصدد بی شمار خندیدن
که صبح باخت نفس از دوبار خندیدن
۱دل از گشایش لبها چو پسته نگشاید
خوش است از ته دل غنچه وار خندیدن
۲یکی هزار کند نقد زندگانی را
به روی سوختگان چون شرار خندیدن
۳جهان به چشم حسودان سیاه می سازد
چو لاله با جگر داغدار خندیدن
۴درآ به عالم سختی کشان و عشرت کن
که ریخته است درین کوهسار خندیدن
۵بود گشادن آغوش در وداع حیات
درین زمانه ناپایدار خندیدن
۶فریب عشرت دنیا مخور که بی دردی است
برون نرفته ازین نه حصار خندیدن
۷نمود آب عقیق ترا غبارآلود
ز زیر لب به من خاکسار خندیدن
۸دهان غنچه و چشم ستاره و لب صبح
گذاشتند به آن گلعذار، خندیدن
۹خبر نیافته ز انجام کار خود صائب
ز غفلت است در آغاز کار خندیدن
۱۰