به تن علاقه ندارد روان ساده من
برنده است چو تیغ آب ایستاده من
۱مرا به شیشه کند چون سپهر مینایی؟
که خشت از سر خم کند جوش باده من
۲کشاکش رگ جان من اختیاری نیست
چو موج در کف دریا بود اراده من
۳مرا به دانش رسمی مبر ز راه، که نیست
رقم پذیر چو آیینه لوح ساده من
۴امید هست کند راست قد فتاده چرخ
ترحم است به طاق دل اوفتاده من
۵بود فضولی مهمان ز میزبان کریم
متاب روی خود از خواهش زیاده من
۶حریف چین جبین تو نیستم، ورنه
کمان سخت فلک ها بود کباده من
۷برآورم به دعا هر که حاجتی دارد
که فیض صبح دهد جبهه گشاده من
۸نمی توان سخن پست در کلامم یافت
فلک سوار چو عیسی بود پیاده من
۹ز توبه سرکشی من زیاده شد صائب
درنده کرد سگ نفس را قلاده من
۱۰