هلاک جلوه برق است آشیانه من
بغل چو موج گشاید به سیل خانه من
۱خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد
که جغد خانه جدا می کند ز خانه من
۲سیاه مستی من رنگ بست افتاده است
خمار صبح ندارد می شبانه من
۳ز بس گزیده ز دلگیری وطن شده ام
زبان مار بود خار آشیانه من
۴روانی سخن من ز هم خیالان نیست
ز موج خویش چو دریاست تازیانه من
۵چراغ دولت ابر بهار روشن باد!
که چون صدف ز گهر ساخت آب و دانه من
۶به ابر قطره دهم سیل در عوض گیرم
ز خرج، بیش چو دریا شود خزانه من
۷مرا ز خاک به اندک توجهی بردار
چو تیر کج مگذر راست از نشانه من
۸ز گریه ای که مرا در گلو گره گردد
سپهر سفله کند کم ز آب و دانه من
۹گرفته بود جهان را فسردگی صائب
دماغ خشک جهان تر شد از ترانه من
۱۰