رحیم شد دل دشمن ز ناتوانی من
حصار آهن من گشت شیشه جانی من
۱ز خار سبز به رهرو نمی رسد آسیب
ز کامرانی خصم است کامرانی من
۲نیارمید چو موج سراب نیم نفس
درین قلمرو وحشت سبک عنانی من
۳به هیچ تشنه جگر روی تلخ ننمودم
همیشه بود سبیل آب زندگانی من
۴به حسن عاقبت خود امیدها دارم
که صرف پیر مغان گشت نوجوانی من
۵که را فتاد به رویم نظر ز سنگدلان؟
که خونچکان نشد از چهره خزانی من
۶رسید بر لب بام زوال خورشیدم
نکرده راست نفس صبح شادمانی من
۷مرا شکایتی از آستین فشانان نیست
چو شمع سوخت مرا آتشین زبانی من
۸منم چو شبنم گل آبروی گلزارش
نمی شود نکند حسن دیده بانی من
۹مخور چو غنچه مرا بر دل ای چمن پیرا
که رنگ گل پرد از بال و پر فشانی من
۱۰دل شکفته نماند درین جهان صائب
اگر ز پرده برآید غم نهانی من
۱۱