لب ترا خط سبز آمد از کمین بیرون
چه زهر بود که آمد ازین نگین بیرون
۱به مهر خال شود تنگ جا درین محضر
اگر ز روی تو آید خط این چنین بیرون
۲هوای کوی خرابات آنقدر شوخ است
که تخم سوخته می آید از زمین بیرون
۳به استخون نرسد تا ز فقر تیغ ترا
مکن چو نال قلم دست از آستین بیرون
۴ز عشق او دل تنگی شده است قسمت من
که از بهشت مرا می برد غمین بیرون
۵ز کار بسته من عاجزست تردستی
که از جبین سپر برده است چین بیرون
۶نشسته نقش کجی آنچنان درین ایام
که نام، راست نمی آید از نگین بیرون
۷اگر چه ناله من چرخ را ز جا برداشت
نیامد از لب کس صائب آفرین بیرون
۸