ز بی قراری من می کند سفر بالین
ز دست خویش کنم چو سبو مگر بالین
۱همان ز پستی بالین نمی برد خوابم
ز گرد بالش گردون کنم اگر بالین
۲ز بی قراری من چون سپند جست از جای
نشست هر که مرا چون چراغ بر بالین
۳ز گرمی جگرم لعل آتشین گردد
به وقت خواب کنم خشت خام اگر بالین
۴ز دست و تیغ خزان گوییا خبر دارد
که می کند گل این بوستان سپر بالین
۵مرا سری است که چون لاله داغدار شود
کنم ز کاسه زانوی خود اگر بالین
۶عجب نباشد اگر بال و پر برون آرد
کشید از سر من بس که دردسر بالین
۷کسی به ملک غریبی عزیز می گردد
که در وطن کند از سنگ چون گهر بالین
۸چگونه خواب پریشان نسازدم بیدار؟
که کج گذاشت مرا زلف زیر سر بالین
۹مرا به داغ جنون نیست الفت امروزی
همیشه داشت ز سرگرمیم خطر بالین
۱۰رهین پرتو منت چرا شوم صائب؟
مرا که از تب گرم است شمع بر بالین
۱۱