کسی که می نهد از حد خود قدم بیرون
کبوتری است که می آید از حرم بیرون
۱دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
که طفل گریه کنان آید از عدم بیرون
۲همیشه کوی خرابات ازان بود معمور
که آید از دراو بی دماغ کم بیرون
۳سفر اگر چه دو گام است بی مشقت نیست
که ناله در حرکت آید از قلم بیرون
۴ز مال طول امل حرص را نگردد کم
ز اژدها نبرد گنج پیچ و خم بیرون
۵اثر گذار که صد دور رفت و می آید
هنوز از دهن جام، نام جم بیرون
۶سخن شناس به حرف آورد سخنور را
به پای خود گهر آید ز بحر کم بیرون
۷شده است دست کرم خشک میوه داران را
مگر که سرو کند دستی از کرم بیرون
۸ز ماه داغ کلف می برد به آسانی
کسی که از کف ممسک برد درم بیرون
۹تمام شب جگر خویش می خورم چون صبح
که بی غبار برآرم ز دل دودم بیرون
۱۰ز آسمان کهنسال چشم جود مدار
نمی دهد چو سبو کهنه گشت نم بیرون
۱۱خراب ساقی دریا دلم که می آرد
به یک پیاله مرا از هزار غم بیرون
۱۲ز حلقه در جنت شود گزیده چو مار
دلی که آید ازان زلف خم به خم بیرون
۱۳عجب که خاک شود دست مشفقی صائب
که آرد از دل احباب خار غم بیرون
۱۴