شده است در همه عالم سمر غریبی من
دویده است به هر رهگذر غریبی من
۱چو آفتاب به تنها روی برآمده ام
زیاده می شود از همسفر غریبی من
۲نمی توان ز غریبی به گرد فکر رسید
اگر به فکر شود همسفر غریبی من
۳شوند در وطن خود غریب یکسر خلق
کند به اهل جهان گر اثر غریبی من
۴درین ریاض من آن شبنم زمین گیرم
که سوخت لاله رخان را جگر غریبی من
۵به لفظ معنی بیگانه آشنا نشود
به حال خویش بود در حضر غریبی من
۶نمی توان خبر از من گرفت چون عنقا
پریده است به بال دگر غریبی من
۷همیشه در وطن خود غریب می بودم
چو آفتاب نشد در بدر غریبی من
۸خوشم به عمر سبکرو که می شود آخر
به نیم چشم زدن چون شرر غریبی من
۹چو کبک سختی ایام نیست بر من بار
شده است شهری کوه و کمر غریبی من
۱۰دو گوشواره عرشند آفرینش را
یکی یتیمی گوهر، دگر غریبی من
۱۱علاج غربت من زین جهان نمی آید
مگر رود ز جهان دگر غریبی من
۱۲خوشم به یاد شکرخنده وطن، ورنه
ز شام هجر بود تلختر غریبی من
۱۳من آن خیال غریبم درین خراب آباد
که هیچ کس نکند رحم بر غریبی من
۱۴ز بس که تلخی از اخوان کشیده ام صائب
شود ز یاد وطن بیشتر غریبی من
۱۵