از زنگ کبر آینه خویش ساده کن
در زیر پا نظر کن و حج پیاده کن
۱چون مور مدتی کمر بندگی ببند
دیگر ز روی دست سلیمان، و ساده کن
۲سامان خاستن نبود شبنم مرا
ای مهر، دستگیری این اوفتاده کن
۳احسان آفتاب به مقدار روزن است
تا ممکن است روزن دل را گشاده کن
۴در قبضه تصرف چرخ زبون مباش
مردانه از سپهر مقوس کباده کن
۵بر توسن سبکرو همت سوار شو
خوشید را ز مرکب گردون پیاده کن
۶نقصان نکرده است کس از آب زندگی
نقد حیات خود همه را صرف باده کن
۷تا چون سبو عزیزان خراباتیان شوی
یک چند دستگیری هر اوفتاده کن
۸صائب هلاک ساده دلان است حسن دوست
تا ممکن است آینه خویش ساده کن
۹