غیرت کن و ز آه برافروز شمع خویش
دریوزه فروغ ز شمس و قمر مکن
۱خواهی که چون شکوفه ازین باغ برخوری
با خاک ره مضایقه سیم و زر مکن
۲پای حنا گرفته به جایی نمی رسد
از خود برون نیامده عزم سفر مکن
۳تا دیده ات ز نور یقین غیبت بین شود
در عیب مردم و هنر خود نظر مکن
۴این آن غزل که اهلی شیرین کلام گفت
می در پیاله نوبت من بیشتر مکن
۵در کارزار عشق حدیث جگر مکن
با تیغ آفتاب ز شبنم سپر مکن
۶بی بادبان سفینه به ساحل نمی رسد
زنهار ترک ناله و آه سحر مکن
۷جوش بهار آبله در خار بسته است
ای سست رگ، ملاحظه از نیشتر مکن
۸خون را نشسته است به خون هیچ ساده دل
می در پیاله من خونین جگر مکن
۹از ماجرای پشه و نمرود پند گیر
در هیچ دشمنی به حقارت نظر مکن
۱۰گر آه سردی از جگر اینجا کشیده ای
از آفتابروی قیامت حذر مکن
۱۱