عرض صفا به اهل هنر می کنی مکن
پیش کلیم دست بدر می کنی مکن
۱صدق عزیمت است دلیل ره طلب
تو سست عزم، عزم دگر می کنی مکن
۲قطع ره طلب به تأمل نمی شود
در پیش پای خویش نظر می کنی مکن
۳چون سیل، بی ملاحظگی خضر این ره است
این راه را به قاعده سر می کنی مکن
۴فکر و خیال محرم این شاهراه نیست
هر دم خیال (و) فکر دگر می کنی مکن
۵بی جذبه آفتاب دلیلت اگر شود
از خود سفر به نور شرر می کنی مکن
۶در ره شکنجه ای بتر از کفش تنگ نیست
با خوی بد هوای سفر می کنی مکن
۷در قلزمی که یکجهتان دم نمی زنند
هر دم زدن هوای دگر می کنی مکن
۸آزادگان چو سرو به یک جامه قانعند
هر روز یک لباس به بر می کنی مکن
۹از رشک عشق، غیرت حسن است بیشتر
در ماه و آفتاب نظر می کنی مکن
۱۰اکنون که برد بی خبری هر چه داشتیم
ما را ز حال خویش خبر می کنی مکن
۱۱پاس شکوه فقر و قناعت نگاه دار
در پیش گنج، دست به زر می کنی مکن
۱۲صائب یکی ز حلقه به گوشان زلف توست
او را نظر به چشم دگر می کنی مکن
۱۳