بیجا سخن چو طوطی شکرشکن مکن
آیینه گر به حرف درآید سخن مکن
۱تا ممکن است جامه احرام ساختن
دستار صبح را کفن خویشتن مکن
۲پیوند دوستی ببر از سرو قامتان
روی زمین ز گریه حسرت چمن مکن
۳در خون فتاد نان عقیق از تلاش نام
بگذار نام را و سفر از یمن مکن
۴قصری که از فروغ تجلی است زرنگار
از دود دل، سیاه چو بیت الحزن مکن
۵از پا درآر دشمن خود را و خاک شو
در انتقام پیروی کوهکن مکن
۶در دیده ستاره نمک ریخت انتظار
زین بیش در زمین غریبی وطن مکن
۷صائب حیا ز دیده نرگس به وام گیر
گستاخ چشم باز به روی چمن مکن
۸