از خود برون نرفته هوای سفر مکن
این راه را به پای زمینگیر سر مکن
۱در قلزمی که ابر کرَم موج میزند
اندیشه چون حباب ز دامانِ تر مکن
۲گوهر چه صرفه می برد از روی سخت سنگ؟
تا ممکن است عربده با بدگهر مکن
۳با قصد کار بنده مأمور را چکار
در کارهای حق سخن از خیر و شر مکن
۴از زخم خار یک دهن خنده است گل
ای سست رگ ملاحظه از نیشتر مکن
۵سود سفر بود گذراندن ز همرهان
زنهار با رفیق موافق سفر مکن
۶معشوق تازه رو خط آزادی غم است
در گلشنی که سرو نباشد گذر مکن
۷ای زاهد فسرده، دل از عشق جمع دار
ای خون مرده دغدغه از نیشتر مکن
۸خواهی نریزد از مژهات اشک آتشین
در روی آفتاب جبینان نظر مکن
۹در توست هرچه میطلبی صائب از جهان
بیرون ز خود به هیچ مقامی سفر مکن
۱۰