در کاسه سپهر کند خاک گرد من
رحم است بر کسی که شود هم نبرد من
۱در شهربند عافیت از خاکساریم
دیوار می کشد به ره سیل گرد من
۲بی اختیار آب روان می کند ز چشم
چون آفتاب دیدن رخسار زرد من
۳یک نقطه است اشک در مجموعه غمم
یک مصرع است آه ز دیوان درد من
۴گرد یتیمی از گهرم گرچه می چکد
بر هیچ خاطری ننشسته است گرد من
۵قسمت چو ابر گرد جهان می دواندم
تا از کدام بحر بود آبخورد من
۶هر چند پایه تو بلند اوفتاده است
غافل مشو ز ناله گردون نورد من
۷نقصان نمی کند کسی از دستگیریم
پایش فرو به گنج رود پایمرد من
۸صائب ز می مرا نتوان لاله رنگ ساخت
چون شعله رنگ بست بود روی زرد من
۹